نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

بعضی شنبه‌ها تلخ و سمج و کش‌دار شروع می‌شوند. با فکر به اینکه چند شنبه دیگر باید خودت را به زور برخیزانی و اثرات شب‌نخوابی گذشته پلک‌هایت را به‌هم چسبانده باشد. کار کنی کجا را می‌گیری، کار نکنی که چه بشود. کارمند کوچولو شدی یا نشدی؟ چند سال باید با عده‌ای یاجوج و ماجوج سر کنی و از این که هستی دیوانه‌تر شوی.

بعضی شنبه‌ها روزهای گذشته از عمرت هوار می‌شوند روی سرت. به اینکه حق تو از تمامِ مهری که نثار دنیا و آدم‌هایش کردی، همین بود؟ نبود. به‌خدا نبود. بعضی شنبه‌ها زیر حجمِ عظیم خودخواهی آدم‌ها مدفون می‌شوی. به اینکه آی عشق، آی عشق... چرا چهره‌ات قهوه‌ای شده. چرا آبی نیستی یا سرخ. بعضی شنبه‌ها پاک ناامیدی. دل‌ات می‌خواهد... دل‌ات؟ دل‌ات چه شد؟ به باد رفت. ورِ منطقی‌ات می‌گوید این روزها هم ‌می‌گذرد؛ قوی باش، مثل همیشه. ورِ کله‌شق‌ات دوست دارد حتی به قرص برنج فکر کند و خلاص...

بعضی شنبه‌ها انقدر تلخ‌اند که حتی حوصله تمام کردن این متن را هم نداری...

پی‌نوشت: اتفاقی نیفتاده فقط صبح شنبه‌‌ای عجیب بی‌حوصله‌ام.

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:19 توسط باران| |

تصدقت بشوم این روزها دلم برایت بسیار تنگ است. عکس ات را که دیدم دل ام پَر کشید برای تو و برای آن دریای رویرویت هم. به نظر غمگین می رسی، شاید هم در حال آفریدن یک شعر جدید باشی، خلاصه که به آن سیگارِ توی دست ات هم حسودی ام شد. همراهِ تو بودن و نشستن و نفس کشیدن خوب است. کاش می شد آنجا کنارِ تو باشم. آن وقت می رفتیم لبِ دریا. شاید هر کدام گوشه ای ساکت می نشستیم و تنها به موج ها نگاه می کردیم. گفتم تنها، این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم و به آدم های تنها فکر می کنم. راستی احمد جان چرا ما اینهمه تنهاییم؟

                 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 15:19 توسط باران| |

در تمام عمرم سعی ام بر این بود که کم نیاورم. یعنی طوری نشود که بقیه به رویم بیاورند "هی! دیدی تو هم کم آوردی!" هی با خودم تکرار کردم و کردم: "نه! نباید کم بیاری"، "نباید ببازی"، " مهم نیست که به اندازه اون زنانگی نداری مهم اینه که هیچ کس اندازه تو دوستش نداره"، "اینا همه موقتی ان، تویی که عزیز ابدی هستی"، "بمون! طاقت بیار! دیگه داری می رسی!" اسم اینها را نمی گذارم توجیه خودم. اینها یادآوری چیزهای کوچک اما مهمی ست که گاهی پایین بودن اعتماد به نفس باعث می شود فراموششان کنیم.

سعی می کردم سرم را بالا بگیرم و کمتر اشتباه کنم. در کارم بهترین باشم به حدی که جناب رئیس یک بار هم زبانش به شِکوه باز نشود. اگر مصاحبه می کنم بهترین سوالات را بپرسم و اطلاعاتم در مورد موضوع مصاحبه کافی باشد. برای همین وقتی در موقعیت هایی قرار گرفتم که شاید ریشه در بی حواسی و کم تجربگی ام داشت، رسما روانم به هم ریخته و نتوانسته ام به راحتی آن اتفاق ها را فراموش کنم. مثل اتفاق روزهای آخر اسفند 88 یا لو دادن ساعت بلیطم از تبریز یا اشتباه در ساعت بازی رئال بارسا.

همه این ها را نوشتم تا بگویم حالا نمی دانم کم آورده ام یا نه! حالا با اینهمه روزها و شب ها و سالیانی که بر من گذشته، مغزم کار نمی کند. هنگ کرده ام و دکمه ری استارت هم دردی را از من درمان نمی کند. دوباره فکر و فکر و فکر و دوباره هنگ می کنم. گوشه رینگ بوکس افتاده ام و به جان زخمی و خون آلود خودم هِی مشت می کوبم. توان برخوستن ندارم یا شاید دارم و فکر می کنم برخاستن چاره مشکلات و دل مشغولی هایم نیست.

در موقعیت بغرنجی گیر افتاده ام که همه چیز به دست دل ام حل می شود. عنان زدن به دلی که متاسفانه نمی دانم چرا و چطور اینگونه افسار پاره کرده. هر چه عقل بیچاره می دود، به گردِ پایش هم نمی رسد. حالا قضاوت با شما که کم آورده ام آیا؟

پی نوشت: آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم / گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 1:25 توسط باران| |

یک نفر پیدا شود و پسِ کلّه ی منِ بینوا بزند و وادارم کند تا بنویسم...

یک نفر پیدا شود و وادارم کند این بغض صد شبه را بترکانم...

یک نفر پیدا شود و مرا با خودش ببَرد هر کجا که خواست...

یک نفر پیدا شود و همراهم شود در پیاده روی در حدّ مرگ...

یک نفر پیدا شود مهمان ام کند به استکانی مستی، جرعه ای دود، کتابی حرف...

یک نفر پیدا شود...

یک نفر باید بیاید...

یک نفر باید پیدا شود...


یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه‌ی بوییدنشم

...

پی نوشت: نوشتن نمی توانم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 15:15 توسط باران| |

دیدی بعضی وقتا خیلی اتفاقی یه چیزی می بینی که نباید می دیدی، چیزی می شنوی که نباید می شنیدی؟ جمله ای که باعث میشه گلوت درد بگیره، چشمات آتیش... باعث میشه یاد حرف زهرا بیفتی که می گفت آدم بی معرفت رو نمیشه به زور بامعرفت کرد! یاد روزهایی بیفتی که مهر دادی به دنیا و آدمهاش... یاد دوستی کردنت بیفتی، یاد اونهمه روزی که گذشته... که یادت نمیره، که صبحایی که پا میشی میری کوه یادش بیفتی، وسط مستی یادش بیفتی، میری سر کار یادش بیفتی... بعد با خودت میگی مگه میشه فراموش کرد، مگه میشه غریبه شد؟! بعضی وقتا می خوای فحش بدی و بگی به درک، اما نمی تونی، می خوای بگی ن ا م ر د اما یاد روزای خوش و خنده ها و گریه هاتون که میفتی، یاد بداخلاقیات که میفتی که تحملت می کرد که آرومت می کرد، دلت نمیاد حتا فحشش بدی، اینجاست که دیگه اشکات می چکه ... یعنی که دلت تنگشه ... یعنی که این پست مخاطب خاص داره ...

پی نوشت: !

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 3:9 توسط باران| |

عاشورا با طعم باتوم، با بوی اشک آور. دویدن و دویدن و دویدن، برای یک لقمه آزادی تا سر حد مرگ دویدن. اضطراب ماندن و رفتن. ماه حرام بود و ما فکر می کردیم که حکومت به حفظ وجهه ی اسلامی اش پایبند است و چه خوش خیالانه نیروهای امنیتی را قائل به حلال و حرام می دانستیم... صحبت از هم وطن بودن با کسانی که جز "حیدر حیدر" چیزی در مغزشان نبود ... نوجوانان باتوم به دست، موتورهای آتش گرفته گارد ضد شورش، لباس شخصی های وحشی، میله های کنده شده ی خطوط ویژه ی خیابان آزادی، پل های هوایی مملو از جمعیت .... حوالی ظهر که همه را تارانده بودیم دستبندهای سبز از جیب ها و کیف ها بیرون آمد که: "ما جنبش سبزیم و عزادار حسینیم ... با میرحسینیم"

غروب غمبار عصر عاشورا، حکومت نظامی، در تمام شهر گرد ِ مُرده پاشیده بودند، خبرهای بد، سکوت شهر، سکوت ...

خاطره ی عاشورای 88؛ با طعم باتوم، با بوی اشک آور، با صدای گلوله، با ردّ خون ...


پی نوشت 1: نمی دانم چند سال باید بگذرد تا خاطره اش را فراموش کنم، عاشورای 88 را!

پی نوشت 2:  همه چیز از همان روز شروع شد ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 16:22 توسط باران| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 2:43 توسط باران| |


Design By : Night Skin