نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

به 140 روزگی فراق مان

چند بار با نوک انگشتانم این چشم ها را لمس کرده باشم، خوب است؟

چند بار با دست هایم پلک هایت را نوازش کرده باشم، خوب است؟

چند بار دوباره با همان نوک انگشت های لعنتی ام صورتت را نقاشی کرده باشم، خوب است؟

چند بار توی گوش ات"دوست ات دارم" گفته باشم، خوب است؟

جعد گیسوان ات را دور انگشت هایم تاب داده باشم، چند بار؟

چند بار دست هایم در دست هایت گره خورده باشند، خوب است؟

چشم هایت چشمه شراب است و من چند بار نوشیده و ننوشیده مست شده باشم، خوب است؟

چند بار سیگار از لابلای انگشت های بی حیایم به یغما برده باشی، خوب است؟ چند بارش را یادم نباشد، خوب است؟

چند بار بوی جامانده ات را در محیط کشف نکرده باشم، خوب است؟

چند بار روز و شب و هفته ها را شمرده باشم، خوب است؟

خودت بگو! چند بار نگاهم را دزدیده باشم، خوب است؟ چند بار گریه کرده باشم؟ چند بار ...

هزار بار زنده باشم و بمیرم، هزار بار مرده باشم و زنده شوم؟ چند بار... چند بار... چند بار...


حالا پسِ این همه روز و شب که گذشته، و خودم خواستم که بگذرد، تا چشم ام به عکس ات می افتد، رود اشک است که جاری می شود از دو چشم ام. نفس کم می آورم و صدایم را هرچه بیشتر در خودم خفه می کنم. مبادا که کسی بشنود و خواب اهالی خانه آشفته شود ...

من از خودم می ترسم. از این حس سِمجی که پس از صد و چهل شبانگاه هنوز از وجودم رخت برنبسته، می ترسم! از این حسی که گاه چنین بی تاب ام می کند و نیازمندت می کندم، می ترسم. زمستان سختی بر من گذشته - به بلندای 5 ماه - و این حس سمج مرا می ترساند. کاش این روزها زودتر تمام شوند. خاطره آن اسفند بی تکرار به جنون ام می کشاند. کاش این روزها بگذرند، تمام شوند، دق کنند.

نوک انگشت هایم هنوز می سوزد!


نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 1:50 توسط باران| |

یک نفر پیدا شود و پسِ کلّه ی منِ بینوا بزند و وادارم کند تا بنویسم...

یک نفر پیدا شود و وادارم کند این بغض صد شبه را بترکانم...

یک نفر پیدا شود و مرا با خودش ببَرد هر کجا که خواست...

یک نفر پیدا شود و همراهم شود در پیاده روی در حدّ مرگ...

یک نفر پیدا شود مهمان ام کند به استکانی مستی، جرعه ای دود، کتابی حرف...

یک نفر پیدا شود...

یک نفر باید بیاید...

یک نفر باید پیدا شود...


یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه‌ی بوییدنشم

...

پی نوشت: نوشتن نمی توانم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 15:15 توسط باران| |

دیدی بعضی وقتا خیلی اتفاقی یه چیزی می بینی که نباید می دیدی، چیزی می شنوی که نباید می شنیدی؟ جمله ای که باعث میشه گلوت درد بگیره، چشمات آتیش... باعث میشه یاد حرف زهرا بیفتی که می گفت آدم بی معرفت رو نمیشه به زور بامعرفت کرد! یاد روزهایی بیفتی که مهر دادی به دنیا و آدمهاش... یاد دوستی کردنت بیفتی، یاد اونهمه روزی که گذشته... که یادت نمیره، که صبحایی که پا میشی میری کوه یادش بیفتی، وسط مستی یادش بیفتی، میری سر کار یادش بیفتی... بعد با خودت میگی مگه میشه فراموش کرد، مگه میشه غریبه شد؟! بعضی وقتا می خوای فحش بدی و بگی به درک، اما نمی تونی، می خوای بگی ن ا م ر د اما یاد روزای خوش و خنده ها و گریه هاتون که میفتی، یاد بداخلاقیات که میفتی که تحملت می کرد که آرومت می کرد، دلت نمیاد حتا فحشش بدی، اینجاست که دیگه اشکات می چکه ... یعنی که دلت تنگشه ... یعنی که این پست مخاطب خاص داره ...

پی نوشت: !

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 3:9 توسط باران| |

عاشورا با طعم باتوم، با بوی اشک آور. دویدن و دویدن و دویدن، برای یک لقمه آزادی تا سر حد مرگ دویدن. اضطراب ماندن و رفتن. ماه حرام بود و ما فکر می کردیم که حکومت به حفظ وجهه ی اسلامی اش پایبند است و چه خوش خیالانه نیروهای امنیتی را قائل به حلال و حرام می دانستیم... صحبت از هم وطن بودن با کسانی که جز "حیدر حیدر" چیزی در مغزشان نبود ... نوجوانان باتوم به دست، موتورهای آتش گرفته گارد ضد شورش، لباس شخصی های وحشی، میله های کنده شده ی خطوط ویژه ی خیابان آزادی، پل های هوایی مملو از جمعیت .... حوالی ظهر که همه را تارانده بودیم دستبندهای سبز از جیب ها و کیف ها بیرون آمد که: "ما جنبش سبزیم و عزادار حسینیم ... با میرحسینیم"

غروب غمبار عصر عاشورا، حکومت نظامی، در تمام شهر گرد ِ مُرده پاشیده بودند، خبرهای بد، سکوت شهر، سکوت ...

خاطره ی عاشورای 88؛ با طعم باتوم، با بوی اشک آور، با صدای گلوله، با ردّ خون ...


پی نوشت 1: نمی دانم چند سال باید بگذرد تا خاطره اش را فراموش کنم، عاشورای 88 را!

پی نوشت 2:  همه چیز از همان روز شروع شد ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 16:22 توسط باران| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 2:43 توسط باران| |

- باران؟ نکنه خدای نکرده "نواله ی ناگزیر رو گردن نهادی؟"
= نه! ولی یه چیزی ...
یادته همیشه می گفتیم همه ی بساط هایی که داریم به خاطر سرکشی و مقاومت در برابر خداست؟
می گفتیم اگه یه روزی تسلیم بشی،خدا هم آتش بس اعلام می کنه
یادته یا نه؟
- بله که یادمه. اون موقع بحث فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین هم داغ بود
الان تسلیم شدی پس؟
= یه چیزی میگم بهت
تسلیم هم بشی آتش بس اعلام نمی کنه، پس بجنگ
خیلی بهتره فکر کنی توی جنگی و داری بمباران می شی
تا اینکه فکر کنی آتش بسه اما بری روی یه مین و بترکی
همین
سرکش جماعت، تسلیم بشو نیست
اینو خود خدا خوب می دونه
چون بذر سرکشی ش ممکنه یه روز تو دلش دوباره جوونه بزنه
پس الکی روش سرمایه گذاری نمی کنه ...
هــــــــــــــــه! چی گفتم!

           

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:8 توسط باران| |

من و ابليس توی آزمايشگاه خلقت بوديم و داشتيم شاگردی خدا را می‌کرديم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش اضافه کرد و آخرش با قطره‌چکان يک قطره از مايع لزج سرخ‌رنگی به اين مخلوط اضافه کرد. در يک چشم به‌هم زدن آدم آفريده شد، آماده برای بيدار شدن در مراسم بزرگداشت خلقت اشرف مخلوقات که قرار بود فرداش برگزار شود. پرسيدم: "خداجان، اين مايع لزج که به سرشت آدم زدی چی بود؟" خدا گفت: "اين امانتي‌ست که من به آدم می‌سپرم."
پرسيدم: "اين امانت چي هست؟" گفت: "اين زجر است." پرسيدم: "زجر چيه؟" و ابليس فوری اضافه کرد: "فرقش با درد چيست؟" خدا گفت: "برای درد کشيدن بايد جسم صدمه بخورد. برای زجر لازم نيست. آدم می‌تواند زجر بکشد بدون اين‌که کسی به بدنش دست بزند، چون همه چيز توی سرش می‌گذرد." پرسيدم: "خداجان، آدم زجر کشيده چه کار می‌کنه؟" گفت: "مثلاً گريه می‌کند." پرسيدم: "گريه کردن چيه؟" گفت: "وقتی آدم گريه می‌کند چشم‌هاش خيس می‌شود." من گفتم: "اين که چيزی نيست. اين همه جانور خلق کردی که کارهای جالب‌تر می‌کنند. مثلاً پرنده‌ها آواز می‌خوانند." خدا با بی‌حوصلگی گفت: "آواز هم می‌خواند، شعر هم می‌گويد، چهچهه هم می‌زند، نمايشنامه هم می‌نويسد، سمفونی هم درست می‌کند. خواهيد ديد." جرئت نکردم بپرسم که سمفونی چیه. خدا ديگر داشت با خودش حرف می‌زد: "همه‌ی اين‌ها به خاطر اين است که زجر می‌کشد. بی آن که يک سوزن به تنش خورده باشد. سوزن‌ها توی کله‌اش آماده‌اند. وقتی به کار می‌افتند يک دردی می‌کشد که هيچ جانوری تا حالا نکشيده."
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حرف خدا افتادم وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش را آوردند. جوری ضجه می‌زد، انگار که پاش را با اره ببرند.
ابليس که تمام مدت خيلی کم حرف زده بود يک‌دفعه در آمد و پرسيد: "آخر چرا توی کله‌اش سوزن گذاشتی؟" خدا گفت: "برای عشق! آخر اين مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشيدن ممکن نيست. بايد بتواند زجر بکشد. بايد بتواند حس کند که کله‌اش پر از سوزن است."
نتوانستم جلو خودم را بگيرم. پرسيدم: "خداجان، عشق چي هست؟" يک‌دفعه داد زد: "ابله! چطور تا حالا نفهميدی؟ عشق منم!"

رمان "عارفی در پاریس"، کامران بهنیا، چاپ دوم، نشر گردون برلین.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:59 توسط باران| |


Design By : Night Skin