تبليغاتX
نفس عمیق




















نفس عمیق

. . . فریادی شو تا باران

دیدی بعضی وقتا خیلی اتفاقی یه چیزی می بینی که نباید می دیدی، چیزی می شنوی که نباید می شنیدی؟ جمله ای که باعث میشه گلوت درد بگیره، چشمات آتیش... باعث میشه یاد حرف زهرا بیفتی که می گفت آدم بی معرفت رو نمیشه به زور بامعرفت کرد! یاد روزهایی بیفتی که مهر دادی به دنیا و آدمهاش... یاد دوستی کردنت بیفتی، یاد اونهمه روزی که گذشته... که یادت نمیره، که صبحایی که پا میشی میری کوه یادش بیفتی، وسط مستی یادش بیفتی، میری سر کار یادش بیفتی... بعد با خودت میگی مگه میشه فراموش کرد، مگه میشه غریبه شد؟! بعضی وقتا می خوای فحش بدی و بگی به درک، اما نمی تونی، می خوای بگی ن ا م ر د اما یاد روزای خوش و خنده ها و گریه هاتون که میفتی، یاد بداخلاقیات که میفتی که تحملت می کرد که آرومت می کرد، دلت نمیاد حتا فحشش بدی، اینجاست که دیگه اشکات می چکه ... یعنی که دلت تنگشه ... یعنی که این پست مخاطب خاص داره ...

پی نوشت: !

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 3:9 توسط باران| |

عاشورا با طعم باتوم، با بوی اشک آور. دویدن و دویدن و دویدن، برای یک لقمه آزادی تا سر حد مرگ دویدن. اضطراب ماندن و رفتن. ماه حرام بود و ما فکر می کردیم که حکومت به حفظ وجهه ی اسلامی اش پایبند است و چه خوش خیالانه نیروهای امنیتی را قائل به حلال و حرام می دانستیم... صحبت از هم وطن بودن با کسانی که جز "حیدر حیدر" چیزی در مغزشان نبود ... نوجوانان باتوم به دست، موتورهای آتش گرفته گارد ضد شورش، لباس شخصی های وحشی، میله های کنده شده ی خطوط ویژه ی خیابان آزادی، پل های هوایی مملو از جمعیت .... حوالی ظهر که همه را تارانده بودیم دستبندهای سبز از جیب ها و کیف ها بیرون آمد که: "ما جنبش سبزیم و عزادار حسینیم ... با میرحسینیم"

غروب غمبار عصر عاشورا، حکومت نظامی، در تمام شهر گرد ِ مُرده پاشیده بودند، خبرهای بد، سکوت شهر، سکوت ...

خاطره ی عاشورای 88؛ با طعم باتوم، با بوی اشک آور، با صدای گلوله، با ردّ خون ...


پی نوشت 1: نمی دانم چند سال باید بگذرد تا خاطره اش را فراموش کنم، عاشورای 88 را!

پی نوشت 2:  همه چیز از همان روز شروع شد ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 16:22 توسط باران| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 2:43 توسط باران| |

- باران؟ نکنه خدای نکرده "نواله ی ناگزیر رو گردن نهادی؟"
= نه! ولی یه چیزی ...
یادته همیشه می گفتیم همه ی بساط هایی که داریم به خاطر سرکشی و مقاومت در برابر خداست؟
می گفتیم اگه یه روزی تسلیم بشی،خدا هم آتش بس اعلام می کنه
یادته یا نه؟
- بله که یادمه. اون موقع بحث فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین هم داغ بود
الان تسلیم شدی پس؟
= یه چیزی میگم بهت
تسلیم هم بشی آتش بس اعلام نمی کنه، پس بجنگ
خیلی بهتره فکر کنی توی جنگی و داری بمباران می شی
تا اینکه فکر کنی آتش بسه اما بری روی یه مین و بترکی
همین
سرکش جماعت، تسلیم بشو نیست
اینو خود خدا خوب می دونه
چون بذر سرکشی ش ممکنه یه روز تو دلش دوباره جوونه بزنه
پس الکی روش سرمایه گذاری نمی کنه ...
هــــــــــــــــه! چی گفتم!

           

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:8 توسط باران| |

من و ابليس توی آزمايشگاه خلقت بوديم و داشتيم شاگردی خدا را می‌کرديم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش اضافه کرد و آخرش با قطره‌چکان يک قطره از مايع لزج سرخ‌رنگی به اين مخلوط اضافه کرد. در يک چشم به‌هم زدن آدم آفريده شد، آماده برای بيدار شدن در مراسم بزرگداشت خلقت اشرف مخلوقات که قرار بود فرداش برگزار شود. پرسيدم: "خداجان، اين مايع لزج که به سرشت آدم زدی چی بود؟" خدا گفت: "اين امانتي‌ست که من به آدم می‌سپرم."
پرسيدم: "اين امانت چي هست؟" گفت: "اين زجر است." پرسيدم: "زجر چيه؟" و ابليس فوری اضافه کرد: "فرقش با درد چيست؟" خدا گفت: "برای درد کشيدن بايد جسم صدمه بخورد. برای زجر لازم نيست. آدم می‌تواند زجر بکشد بدون اين‌که کسی به بدنش دست بزند، چون همه چيز توی سرش می‌گذرد." پرسيدم: "خداجان، آدم زجر کشيده چه کار می‌کنه؟" گفت: "مثلاً گريه می‌کند." پرسيدم: "گريه کردن چيه؟" گفت: "وقتی آدم گريه می‌کند چشم‌هاش خيس می‌شود." من گفتم: "اين که چيزی نيست. اين همه جانور خلق کردی که کارهای جالب‌تر می‌کنند. مثلاً پرنده‌ها آواز می‌خوانند." خدا با بی‌حوصلگی گفت: "آواز هم می‌خواند، شعر هم می‌گويد، چهچهه هم می‌زند، نمايشنامه هم می‌نويسد، سمفونی هم درست می‌کند. خواهيد ديد." جرئت نکردم بپرسم که سمفونی چیه. خدا ديگر داشت با خودش حرف می‌زد: "همه‌ی اين‌ها به خاطر اين است که زجر می‌کشد. بی آن که يک سوزن به تنش خورده باشد. سوزن‌ها توی کله‌اش آماده‌اند. وقتی به کار می‌افتند يک دردی می‌کشد که هيچ جانوری تا حالا نکشيده."
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حرف خدا افتادم وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش را آوردند. جوری ضجه می‌زد، انگار که پاش را با اره ببرند.
ابليس که تمام مدت خيلی کم حرف زده بود يک‌دفعه در آمد و پرسيد: "آخر چرا توی کله‌اش سوزن گذاشتی؟" خدا گفت: "برای عشق! آخر اين مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشيدن ممکن نيست. بايد بتواند زجر بکشد. بايد بتواند حس کند که کله‌اش پر از سوزن است."
نتوانستم جلو خودم را بگيرم. پرسيدم: "خداجان، عشق چي هست؟" يک‌دفعه داد زد: "ابله! چطور تا حالا نفهميدی؟ عشق منم!"

رمان "عارفی در پاریس"، کامران بهنیا، چاپ دوم، نشر گردون برلین.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:59 توسط باران| |

مادر: کجا داری میری؟
احسان: سینما.
مادر: داری دروغ میگی.
احسان: آره؛ دارم دروغ میگم؛ دارم میرم شیره کش خونه. معتاد شدم، دارم میرم بعد از اینکه مواد کشیدم جُرم و جنایت کنم. آدم بکشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم میکنم باهاش شبا آدم میکشم، بعد دم صبح دوباره میرم شیره کش خونه. کلی تو این مدت آدم کشتم؛ واسه این که منو نشناسن سبیل مصنوعی میذارم، بعد میرم آدم میکُشم. کوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ کوش؟ به خاطرِ همینه که شبا هذیون میگم؛ چون دسته های مافیایی دنبالمن؛ سَرانِ پنج تا خانواده دنبالمن؛ دارن نقشه میکشن این خونه رو با دینامیت بترکونن. یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه میشیم و میریم هوا. عوضش وقتی مُردیم تواَم برا این که حوصله مون سر نره از خواستگارات تعریف کن؛ از این که هر کدومشون برا زناشون ارث چی گذاشتن… یه چیزی بهت بگم مامان؛ بمیری بهتر از اینه که خُل باشی ولی فکر کنی سالمی ...


      


هی احسان! تو چطور فهمیدی؟ تو چطور تونستی این سکانس رو اونجوری بازی کنی؟ چطور درد یک نسل رو ریختی توی اون نگاه بی پروات؟ توی اون بغض صدات؟ فکر دل ما رو نکردی؟ گیرم که سینما بود و تاریک بود، ولی صدای هق هق گریه رو که می شد شنید، نمی شد؟

اونجایی که فریاد می کشیدی "به خدا خیلی زور داره آدم وقتشو واسه سیصد هزار تومن بفروشه"که"مجبور باشه از عشقش نوشتن دست برداره با اینکه می تونه بنویسه" حرف خیلی ها رو زدی، درد خیلی ها رو گفتی. نمی دونم تنسی ویلیامز هم اینارو توی نمایشنامه ش نوشته بود یا بومی سازی کار بهرام توکلی بود، ولی میخوام بگم تو عالی بودی و عالی بازی کردی. راستی چرا نرفتی؟ مگه نمی خواستی فرار کنی؟ دلت براشون سوخت، نه؟ می بینی؟ خوب فهمیدمت... بن بستُ فهمیدی احسان؟ جایی که آدم نه راه پیش داره نه راه پس! جایی که نه می تونی خودت باشی و نه می تونی خودت نباشی! معلق! میون زمین و هوا ...

از آخر-عاقبتتون خبر ندارم. نمی دونم آخرش یه شام خوب خوردین و بعدش شیر گاز رو باز کردین یا مثل همه دفعه های قبل، سیندرلا خوشبخت شد!!؟

زیاد وقتتو نمی گیرم. تو برو به شیره کش خونه ت برس، منم می رم اون مسلسل رو از توی مجله فیلمهات بر می دارم . شاید داستانُ یه جور دیگه ادامه دادم ...


نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 16:11 توسط باران| |

1.

 . . .

گاهی هیچ نباید گفت

گاهی باید لال شد وقتی کلمات زیر بلندای ". . ." له می شوند و کمر خم می کنند

گاهی سکوت

گاهی . . .

گاهی همین سه نقطه های لعنتی!


2.

نوشتن نمی توانم!

نمی دانم چه بر سر واژگانم آمده ، نمی دانم چه بر سر خودم آمده، فقط شاکی ام که از اردی بهشت تا حالا چیزی ننوشته ام، بهتر بگویم اینجا چیزی ننوشته ام. برای من که بزرگترین دلخوشی ام نوشتن بوده، این درد بزرگی ست. اینها مهم نیست، مهم این است که نوشتن نمی توانم!


پی نوشت:

بالا و پایین این پُست دو مقوله ی کاملا بی ربطند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:37 توسط باران| |


Design By : Night Skin